تبلیغات
☺ ✖ پاتوق خنده ✖ ☺
[آخـرین ویـرایش مطلب در چهارشنبه 9 تیر 1395 ساعت 01:35 ق.ظ]
دیروز رفته بودم کافی شاپ حوصلم سررفته بود برگشتم میز کناریمو نگاه کردم یه دختر پسر جوون بودن
پسره هی دستشو می کشید رو دست پسره لبخند می زد.......

منم دست چپمو کشیدم رو دست راستم












هیچی دیگه خندم نگرفتم وا ملت به چیزای بی مزه ای می خندنا هرچی میگذره ملت بیمزه ترمی شن


[پـاتوق خـنده]
چهارشنبه 9 تیر 1395
نظـرات []
ادامه مطلب
[آخـرین ویـرایش مطلب در دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 ساعت 01:40 ب.ظ]
سوال:چرا آقایان موقع غذا خوردن حرف نمی زنند ولی خانوم ها حرف می زنند؟

جواب مرد:چون مرد ها مودب ترهستند
جواب زن:چون مردها کم هوش هستند ودر آن واحدنمی توانند دوکاررا باهم انجام دهند

سوال:چرا خانوم ها دوبرابر مردها حرف می زنند؟

جواب مرد:چون کم حرفی نشانه خرد است
جواب زن:چون زن ها باید هرچیز رادوبارتکرار کنندتا مرد ها متوجه شوند

سوال:چرا خدا ابتدا مرد را آفرید بعدمرد را؟

جواب مرد:چون مرد بهتراز زن است
جواب زن:چون اول خدامی خواست امتحان کند که یعدایک چیز بهتر بیافریند

سوال:چرا دیه مرد دوبرابر دیه زن است؟

جواب مرد:چون ارزش مرد ها بیشتر است
جواب زن:چون ارزش یک مرد مرده بیشتر از زنده اواست اما این قضیه در زن ها بیشتر است

سوال:چرا مغز کمی سنگین تراز مغز زن هاست؟

جواب مرد:جون مرد ها چیز های زیادی می دانندوتجریبیاتشان بیشتراست
جواب زن:به همان دلیلی کهcpuهای قدیمی حجم بیشتر وکارایی کمتری داشتند




بقیه ادامه مطلب


[پـاتوق خـنده]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395
نظـرات []
ادامه مطلب
[آخـرین ویـرایش مطلب در سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ساعت 02:33 ب.ظ]
عکس های طنز و دیدنی(1) - آکا

                                          بابا چرا زور می کنین بچه رو










عکس های طنز و دیدنی(1) - آکا

  ذات انسانی از ابتدا خراب است ربطی به رفیق ناباب نداره






عکس های طنز و دیدنی(61) - آکا

                                       امنیتش خیلی زیاد


بقیه ادامه مطلب



[پـاتوق خـنده]
دوشنبه 30 فروردین 1395
نظـرات []
ادامه مطلب
[آخـرین ویـرایش مطلب در دوشنبه 30 فروردین 1395 ساعت 11:27 ب.ظ]

اسم من…!

اوایل ترم بود. صبح زود بیدار شدم که برم دانشگاه. چون عجله داشتم بجای ۵۰۰۰ تومنی یه پونصدی از کشوم برداشتمو زدم بیرون.

سوار تاکسی که شدم دیدم اووووف یکی از دخترای آس و خوشگل کلاس جلو نشسته یه کم که گذشت گفتم بزار کرایه*شو حساب کنم نمک گیر شه بلکه یه فرجی شد…



بقیه ادامه مطلب



[پـاتوق خـنده]
دوشنبه 30 فروردین 1395
نظـرات []
ادامه مطلب
[آخـرین ویـرایش مطلب در - ساعت -]
پسر کوچکی بعد از بازگشت به نزد خانواده اش از آنها خواست که یک عالم دین برای او حاضرکنند تا به 3سوالی که داشت جواب بدهد.

بالاخره یک عالم دین برای ایشان پیدا کردند و بین پسربچه و عالم صحبتهای زیر رد و بدل شد؛

پسربچه: شما کی هستی؟ و آیا می توانی به سه سوال بنده پاسخ دهی؟

معلم: من عبدالله، بنده ای از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به امید خدا.

پسربچه: آیا شما مطمئنی جواب خواهی داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!

معلم: تمام تلاشم را میکنم و با کمک خدا جواب میدهم.

پسربچه: سه سوال دارم،

سؤال اول: آیا در حال حاضر خداوندی وجود دارد؟ اگر وجود دارد شکل و قیافه آن را به من نشان بده؟

سؤال دوم: قضا و قدر چیست؟

سؤال سوم: اگر شیطان از آتش خلقت شده است، پس برای چی او در آخرت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت!


معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد،

ادامه داستان در ادامه مطلب


[پـاتوق خـنده]
شنبه 15 اسفند 1394
نظـرات []
ادامه مطلب

خنده

پاتوق خنده

سه سوال

[آخـرین ویـرایش مطلب در دوشنبه 10 اسفند 1394 ساعت 09:29 ق.ظ]
مثبت اندیشی چیست؟؟؟

مثبت اندیشی به معنای خود را گول زدن نیست ـ
مثبت اندیشی به معنای ندیدن مشکلات نیست ـ

بلکه مثبت اندیشی یعنی :
باور داشته باشید , برای هر مشکلی راهی هست ـ
باور داشته باشید , راه رسیدن به خواسته های تان , عزم و اراده خودتان است ـ
باور داشته باشید , اگر به هدفی نرسیدیم , آخر دنیا نیست ـ
باور داشته باشید که انسان ها , قصد آزار شما را ندارند ـ بلکه آن ها هم مشکلات خودشان را دارند ـ
و از همه مهم تر :
باور داشته باشید که همه چیز در دست قدرت لایزال خداوند است ـ
از امروز تلاش کنید , مثبت باشید ـ فردی مثبت اندیش اما واقع گرا!


[پـاتوق خـنده]
جمعه 14 اسفند 1394
نظـرات []
ادامه مطلب

خنده

پاتوق خنده

مثبت اندیشی

[آخـرین ویـرایش مطلب در دوشنبه 10 اسفند 1394 ساعت 09:26 ق.ظ]
روزی پسرکی وارد مغازه ای میشود و مغازه‌دار در گوشِ مشتریش می‌گوید:
"اون پسر رو میبینی؟ اون احمق ترین پسرِ دنیاست! ببین الان بهت ثابت می‌کنم!"
مغازه دار یه اسکناس یک دلاری توی یک دستشو دو تا سکه ی ۲۵سنتی توی دستِ دیگرش میگذاره
و پسرک رو صدا میکنه و بهش میگه:
"پسرم، کدوم دست رو میخوای؟"
پسرک سکه‌ها رو بر میداره و از مغازه بیرون میره.
مغازه‌دار رو به مشتری گفت : "نگفتم؟"
بعدا وقتی مشتری از مغازه بیرون میاد،
پسرک رو میبینه که داره از مغازه‌ی بستنی فروشی میاد بیرون.
میگه : "عمو جون, می‌تونم بپرسم چرا توی مغازه سکه ها رو انتخاب کردی؟"
پسر در حالی که بستنی رو لیس میزد، رو به مرد گفت:
"چون روزی که اسکناس رو بردارم، بازی تموم میشه!"

"محمد گلستانی"



[پـاتوق خـنده]
پنجشنبه 13 اسفند 1394
نظـرات []
ادامه مطلب

خنده

پاتوق خنده

بازی

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • ...
  • کل صفحـات :‌ [76]


  • چه مطالبی رو بیشتر در وب بزاریم؟
    آمار وبلاگـ
    چت کردن!

    خنده

    داستان

    پاتوق