[آخـرین ویـرایش مطلب در چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 07:52 ب.ظ]
با پدرم رفتم سیرك توی صف خرید بلیط یه زن و شوهر با چهارتا بچشون جلوی ما بودند
كه با هیجان زیادی در مورد شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند…
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه، قیمت بلیط ها رابهشون اعلام کرد . ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صددلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه میكرد گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد…
بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم
 آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم .
ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم…
چارلی چاپلین

[پـاتوق خـنده]
پنجشنبه 8 آبان 1393
نظـرات []
ادامه مطلب

خنده

پاتوق خنده

[آخـرین ویـرایش مطلب در شنبه 3 آبان 1393 ساعت 01:30 ب.ظ]

بچه ها حتما بخونین

چند ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ یه ﺩﺧﺘﺮه که ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﻩ، یه ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﻭﺍﺳﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩه ...!

یه ﭘﺴﺮﻩ که ﺩﯾﺎﺑﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﻭﻣﺎﻫﯽ ﻣﯿﺮﻓﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﯾﻦ که ﺍنسولین ﺑﺰﻧﻪ!

ﺍﯾﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻈﻠﻮﻣﻪ، ﺗﺤﻮﯾﻠﺶ میگرفته.

خلاصه ﭘﺴﺮﻩ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻣﯿﺸﻪ. یه ﻣﺪﺕ ﺩست ﺍﺯ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﻫﯽ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﻣﯿﺮﻩ ...!

ﺩﺧﺘﺮه هم ﮐﻼﻓﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﻦ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺩﺍﺭﻡ ...!

ﺧﻼﺻﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ﻭﻣﯿﮕﻪ ﺁﺩﺭﺳﺸﻮ ﺑﺪﻩ ﺍﮔﻪ ﺭﺍﺱ ﻣﯿﮕﯽ ...!

ﺍﯾﻨﻢ ﺁﺩﺭﺳﻮ ﻣﯿﺪﻩ که ﺷﺮﺵ ﮐﻢ بشه...!

ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﻧﺎﻣﺰﺩﻩ ﺑﺎﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍﺷﻮﻥ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ میزنه ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺩﺧﺘﺮه رو ﻣﯿﮑﺸﻪ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ....!

ﺑﻌﺪ یه ﻣﺪﺕ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ که ﭘﻠﯿﺴﺎ ﻧﻤﯿﺎﻥ سراغش میره ﭘﯿﺶ ﺩﺧﺘﺮه ﻭ......


بقیه داستان درادامه مطلب





[پـاتوق خـنده]
دوشنبه 5 آبان 1393
نظـرات []
ادامه مطلب

خنده

پاتوق خنده

[آخـرین ویـرایش مطلب در شنبه 3 آبان 1393 ساعت 01:26 ب.ظ]

یه عمر دعا میکردم آقا رو ببینم...

فردای شب قدر بود...

انگار دعاهایم بعد از چهل سال مستجاب شده بود...

مردی در خانه را میزد...

از پشت پنجره نگاه کردم...

آره مولایم بود...

نگاهی به در و دیوار خونم کردم...

سریع رفتم تابلو ها و عکس های ناجور رو برداشتم...

وسایل ناجور رو جمع کردم و یه جا قایم کردم...

ای وای سی دی های ناجور رو سریع شکستم و ریختم دور...

دستگاه ماهواره رو هم قایم کردم...

گوشی موبایلم هم خاموش کردم که یه وقت...

یه نگاه دیگه به خونه کردم...

فکر می کردم دیگه خونه آمادس...

رفتم که در رو باز کنم و امام زمان خودم رو ببینم و دعوتشون کنم به خونمون...

در رو که باز کردم دیدم آقا آخرین خونه ی کوچه رو هم در زده بود و نا امید از کوچه رفت...

آره...
همه مثل من داشتن خونه رو آماده میکردن...

هیچکس آماده دیدار آقا نبود...


و باز آقا مثل همیشه غریب ماند...
و ما دعا میکنیم که آقا بیاید و همه کار می کنیم که نیاید...

اللهم عجل لولیک الفرج یعنی "گناه نکنیم"


[پـاتوق خـنده]
یکشنبه 4 آبان 1393
نظـرات []
ادامه مطلب

خنده

پاتوق خنده

اللهم عجل ولیک الفرج

[آخـرین ویـرایش مطلب در شنبه 3 آبان 1393 ساعت 01:52 ب.ظ]
داره گل و گیاها رو اب میده فکر بد نکنین

http://rozup.ir/up/aaek/Pictures/fun/aaek3.jpg


[پـاتوق خـنده]
شنبه 3 آبان 1393
نظـرات []
ادامه مطلب

خنده

پاتوق خنده

بدبینی

[آخـرین ویـرایش مطلب در چهارشنبه 30 مهر 1393 ساعت 07:51 ب.ظ]



http://rozup.ir/up/aaek/Pictures/fun/aaek1.jpg


[پـاتوق خـنده]
پنجشنبه 1 آبان 1393
نظـرات []
ادامه مطلب

خنده

پاتوق خنده

[آخـرین ویـرایش مطلب در شنبه 26 مهر 1393 ساعت 10:50 ب.ظ]


ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﻭ ﯾﻪ ﻣﻠﻮﺍﻥ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﺸﺘﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ.

 

ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﻩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﻨﺖ ﺑﯿﻮﻟﻮﮊﯼ ﻭﺍﮐﻮﻟﻮﮊﯼ ﻭ ﺟﯿﻮﻟﻮﮊﯼ ﻭ

 

ﭘﺮﺗﻮﻟﻮﮊﯼ ﻭ ﺳﯿﺎﮊﻭﻟﻮﮊﯼ ﺑﻠﺪﯼ؟ !!!!!!!!!!!!!

 

ﻣﻠﻮﺍﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ : ﻧﻪ  ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﻩ ﯾﻪ ﻧﯿﺸﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ:

 

ﻧﺼﻒ ﻋﻤﺮﺕ ﺑﺮﺑﺎﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺴﯿﺮﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﻥ ﮐﻪ ﯾﻬﻮ

 

ﻃﻮﻓﺎﻥﻣﯿﮕﯿﺮﻩ   ﻣﻠﻮﺍﻧﻪ : ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺗﻮﺷﻨﺎﻟﻮﮊﯼ ﺑﻠﺪﯼ؟ -!!!!!!!!

 

ﻧﻪ ﭼﻄﻮﺭ؟ -!! ﺧﺐ ﮐﻞ ﻋﻤﺮﺕ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﺍﺳﺖ

 

ﺍﻻﻥ ﻃﻮﻓﺎﻧﻮﻟﻮﮊﯼﻏﺮﻗﻮﻟﻮﮊﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ ،ﺑﻌﺪ ﻧﻬﻨﮕﻮﻟﻮﮊﯼ

 

ﺩﻫﻨﺖ ﺭﻭ ﺳﺮﻭﯾﺴﯿﻮﻟﻮﮊﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﮔﻬﻮﻟﻮﮊﯼ ﻧﺨﻮﺭﯼ





[پـاتوق خـنده]
دوشنبه 28 مهر 1393
نظـرات []
ادامه مطلب

خنده

شنالوژی

[آخـرین ویـرایش مطلب در شنبه 26 مهر 1393 ساعت 10:47 ب.ظ]

مورد داشتیم:


یارو برای كنكورش كتاب خیلی سبز خونده


ولی نتیجه خیلی قهوه ای گرفته!!



ماهم کنکور داریم خدا کنه کنکورمون قهوه ای نشه



دعا کنین برامون


[پـاتوق خـنده]
یکشنبه 27 مهر 1393
نظـرات []
ادامه مطلب

خنده قهوه ای

پاتوق خنده

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • ...
  • کل صفحـات :‌ [68]


  • چه مطالبی رو بیشتر در وب بزاریم؟
    آمار وبلاگـ
    چت کردن!

    خنده

    داستان

    پاتوق