تبلیغات
☺ ✖ پاتوق خنده ✖ ☺
[آخـرین ویـرایش مطلب در پنجشنبه 5 آذر 1394 ساعت 02:56 ب.ظ]
آقا چند وقته تلگرام نصب کردم شماره چنتا از مزاحمامو سیو کرده بودم حالا عکس اون مزاحمامو تو تلگرام نگاه می کنم آه می کشم
 لامصبا بعضیاشون چه مراحم بودن






[پـاتوق خـنده]
پنجشنبه 14 آبان 1394
نظـرات []
ادامه مطلب
[آخـرین ویـرایش مطلب در چهارشنبه 22 مهر 1394 ساعت 03:06 ب.ظ]

از آن روزی که اینترنت بنا شد
زن خونه ز مرد خود جدا شد

 

 نه چای آماده و نه استکانی 
دریغ از پختن یک لقمه نانی

 

سر صبحی که پی جو تا سحرگاه
موبایلش روشنه هر گاه و بی گاه

 

 گهی اینترنت و واتس آپ و گه چت 
پیامک میزنه این خط به اون خط

 

 خیالش نی بچه ش داره میمیره
خوراکش خورده یا اینکه نخورده

 

 خیالش نی که مردش خسته و زار 
میاد خونه شبانگاهان سر کار

 بقیش ادامه مطلب



[پـاتوق خـنده]
چهارشنبه 22 مهر 1394
نظـرات []
ادامه مطلب
[آخـرین ویـرایش مطلب در - ساعت -]

دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود


غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر ،مادر محبوب من!

ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعیدو یاسر و ایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما

بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم

او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید

قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله

یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود

البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا

شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم

بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم

بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او

گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

گرچه من هم در زمان دختری

روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر

دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی

واقعا که پوز مادر را زدی

خنده دار,طنز دخترها ,اس ام اس خنده دار, مطال خنده دار دخترها خنده دار,طنز دخترها ,اس ام اس خنده دار, مطال خنده دار دخترها 

[پـاتوق خـنده]
چهارشنبه 22 مهر 1394
نظـرات []
ادامه مطلب
[آخـرین ویـرایش مطلب در دوشنبه 20 مهر 1394 ساعت 10:55 ب.ظ]

مترو مشهد



[پـاتوق خـنده]
دوشنبه 20 مهر 1394
نظـرات []
ادامه مطلب
[آخـرین ویـرایش مطلب در دوشنبه 20 مهر 1394 ساعت 10:30 ب.ظ]
سلام دوستان از نظر علمی بخوام بگم من نویسنده جدید این وبم اخه نکه مدیرای این وب درحال حاضر بخواطر کنکورشون پخش وپلا شدن تو شهرای مختلف نمی تونن بیان وبراتون پست بزار بخاطر همین بنده یه لطفی کردم واین وظیفه خطیر رو بر گردن گرفتم من قبلا خودم وب داشتم ولی میهن بلاگ نبوده واسه همین خیلی آشنا نیستم با اینجا البته امیر حسین برام توضیح داده هاااااا ولی خوب من چون خیلی باهوشم هیچی نفهمیدم خلاصه گفتم تا اگه درآینده یکم تو پستا سوتی دادم بزارین پای ناشی بودنم و....... مرسی راسی یادم رفت معرفی کنم من پروینم یا همون کاربر قدیمی هرچی

[پـاتوق خـنده]
دوشنبه 20 مهر 1394
نظـرات []
ادامه مطلب
[آخـرین ویـرایش مطلب در شنبه 21 شهریور 1394 ساعت 08:35 ب.ظ]

سالها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان مشغول کار بودم، با دختری به نام «لیزا» آشنا شدم که از بیماری نادری رنج می برد. ظاهراً تنها شانس بهبودی او، گرفتن خون از برادر هفت ساله اش بود، چرا که آن پسر نیز قبلا آن بیماری را گرفته بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود.

پزشک معالج، وضعیت بیماری لیزا را برای برادر هفت ساله او توضیح داد و سپس از آن پسرک پرسید: آیا برای بهبودی خواهرت حاضری به اون خون اهدا کنی؟


پسر کوچولو اندکی مکث کرد و از دکتر پرسید: اگه این کار رو بکنم خواهرم زنده می مونه؟

دکتر جواب داد: بله. وپسرک نفس عمیقی کشید و قبول کرد.

او را درکنارتخت خواهرش خواباندند ودستگاه انتقال خون رابه بدنش وصل کردند. پسرک به خواهرش نگاه می کرد و لبخند می زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت:آیا من به بهشت می رم؟! ...
پسرک با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود،چون فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهد!

«زندگی واقعی شما زمانی است که کاری برای کسی انجام دهید که توان جبران محبت شما را نداشته باشد.»



[پـاتوق خـنده]
پنجشنبه 26 شهریور 1394
نظـرات []
ادامه مطلب

خنده

پاتوق خنده

عشق واقعی

[آخـرین ویـرایش مطلب در شنبه 21 شهریور 1394 ساعت 08:33 ب.ظ]

روزی مردی زیر سایه‌ی درخت گردویی نشست تا خستگی در کند در

 

این موقع چشمش به کدو تنبل‌هایی که آن طرف سبز شده بودند افتاد


و


گفت: خدایا! همه‌ی کارهایت عجیب و غریب است! کدوی به این

 

بزرگی را روی بوته‌ای به این کوچکی می‌رویانی و گردوهای به این

 

 کوچکی را روی درخت به این بزرگی!

 

 همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت به ضرب بر سرش افتاد.

 

مرد بلافاصله از جا جست و به آسمان نظر انداخت و گفت: خدایا!

 

خطایم را ببخش! دیگر در کارت دخالت نمی‌کنم چون هیچ معلوم نبود

 

اگر روی این درخت به جای گردو، کدو تنبل رویانده بودی الان چه

 

بلایی به سر من آمده بود !!!


البته باز هم خداروشکر که مثل نیوتون قانون درست نکرد 


[پـاتوق خـنده]
چهارشنبه 25 شهریور 1394
نظـرات []
ادامه مطلب

خنده

پاتوق خنده

فوضولی تو کار خدا

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • ...
  • کل صفحـات :‌ [74]


  • چه مطالبی رو بیشتر در وب بزاریم؟
    آمار وبلاگـ
    چت کردن!

    خنده

    داستان

    پاتوق