تبلیغات
☺ ✖ پاتوق خنده ✖ ☺
[آخـرین ویـرایش مطلب در چهارشنبه 2 مهر 1393 ساعت 08:08 ب.ظ]

چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود کلا یک ساک داشت ،

کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …

گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”

گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”



بقیه داستان در ادامه مطلب


گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”

گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”

گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”

خجالت کشیدم …!

حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود، راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!

زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم .

نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!

آبنات رو برداشت .

گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”

دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:

“مادر جون ببخش، فراموش کن.”

اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:

“چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”

در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت:

“گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!”



[پـاتوق خـنده]
یکشنبه 30 شهریور 1393
نظـرات []
ادامه مطلب

فراموشی مادر

داستان زیبا مادر

داستا خنده

داستان مادر

مادر

داستان

عاشقانه

برای ارسال نظر همینجا کلیک کنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:35 ب.ظ
[ margaretteifie.weebly.com ] : I'm extremely impressed with your writing skills as
well as with the layout on your weblog. Is this a paid theme or did you modify it
yourself? Anyway keep up the excellent quality writing, it is
rare to see a nice blog like this one today.

یکشنبه 4 تیر 1396 10:48 ب.ظ
[ home std test ] : ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین ابتدا
آیا واقعا کار خوب با من پس
از برخی از زمان. جایی درون جملات شما موفق به من مؤمن اما فقط برای
while. من هنوز کردم مشکل خود را با فراز در منطق و شما خواهد را خوب به کمک پر همه کسانی شکاف.
اگر شما که می توانید انجام من می قطعا بود در گم.

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 11:36 ب.ظ
[ Kasha ] : These are truly great ideas in concerning blogging. You
have touched some good points here. Any way keep up wrinting.

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:27 ب.ظ
[ Kelly ] : What's up, always i used to check webpage posts here
early in the dawn, as i love to find out more and more.

جمعه 11 تیر 1395 05:11 ب.ظ
[ باران ] : احساساتی شدم
جمعه 4 مهر 1393 02:02 ق.ظ
[ behnush ] : قشنگ بود خیـــــــــلی
[ پـاسخ ] : امیرحسین:ممنون
جمعه 4 مهر 1393 01:34 ق.ظ
[ زیافرخی ] : وای خیلی قشنگ
[ پـاسخ ] : امیرحسین:ممنون
سه شنبه 1 مهر 1393 11:09 ب.ظ
[ ندا ] : عالی بود
[ پـاسخ ] : امیرحسین:
سه شنبه 1 مهر 1393 05:08 ب.ظ
[ رامش ] : خیلی قشنگ بود
[ پـاسخ ] : امیرحسین:خواهش میکنم
سه شنبه 1 مهر 1393 02:31 ب.ظ
[ مریم ] : وقی بجای کلاغ در آن بازی کودکانه گفتم مادر پر خندیدی و گفتی من که پر ندارم بزرگتر که شدم فهمیدم تو هم پر داشتی...
[ پـاسخ ] : امیرحسین:
یکشنبه 30 شهریور 1393 10:44 ب.ظ
[ آرمان ] :
[ پـاسخ ] : امیرحسین:
یکشنبه 30 شهریور 1393 02:54 ب.ظ
[ دیمیتری ] : اورین اورین قشنگ بود
[ پـاسخ ] : امیرحسین:خواهش خواهش
یکشنبه 30 شهریور 1393 02:42 ب.ظ
[ ALI JoOoN ] : ببخش مادر
[ پـاسخ ] : امیرحسین:
یکشنبه 30 شهریور 1393 02:21 ب.ظ
[ شیوا ] : وقتی گروه نجات زن جوان را زیر آوار پیدا كردند او مرده بود اما كمك رسانان زیر نور چراغ قوه چیز عجیبی دیدند.زن باحالتی عجیب به زمین افتاده زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار كاملا تغییر كرده بود.
ناجیان تلاش میكردند جنازه را بیرون بیاورند كه گرمای موجودی ظریف را احساس كردند.چند ثانیه بعد سرپرست گروه دیوانه وار فریاد زد:بیایید زود بیایید یك بجه اینجا است.بچه زنده است.
مردم وقتی دختر سه_ چهار ماهه را بیرون كشیدند یك تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد كه روی صفحه شكسته آن این پیام دیده میشد:عزیزم اگر زنده ماندی هیچوقت فراموش نكن كه مادر با تمام وجودش دوستت داشت.

[ پـاسخ ] : امیرحسین:خیلی قشنگ بودش ممنون
یکشنبه 30 شهریور 1393 11:57 ق.ظ
[ یار همیشگی پاتوق علی ] :
[ پـاسخ ] : امیرحسین:
یکشنبه 30 شهریور 1393 11:47 ق.ظ
[ مهمه؟؟؟ ] : دنیا ارزش پا كوبیدن به شكمت را نداشت

ببخش مرا مادر . . .
ممنون عالی بود

[ پـاسخ ] : امیرحسین: قشنگ بودش ممنون خواهش میکنم


چه مطالبی رو بیشتر در وب بزاریم؟
آمار وبلاگـ
چت کردن!

خنده

داستان

پاتوق