تبلیغات
☺ ✖ پاتوق خنده ✖ ☺
[آخـرین ویـرایش مطلب در جمعه 20 اسفند 1395 ساعت 08:49 ب.ظ]

پیرزن افسرده و ناراحت وارد مرکز مشاوره آرامش شد، آمده بود بلکه حال و روزش بهتر شود و به همان روزهایی برگردد که آفتاب نزده صبحانه حاجی را روی میز چیده بود، همین سه ماه قبل…

مرضیه ۵۸ ساله صاحب دو فرزند دختر و یک پسر بود، داماد خوبی داشت و نوه دختری اش هم در راه بود، سارا ۲۵ ساله ته تغاری خانواده بود که مرتب با گوشی مشغول می شد و توقع داشت با معدل بالا هم از دانشگاه فارغ التحصیل شود.

پیرزن این داستان تلخ، به قول خودش چهار کلاس نهضت سواد داشت، اما در عین حال یک کدبانوی به تمام معنا بود، از همان هایی که گوشه چادرش را با دندان می گرفت که وقتی با زنبیل پر از بازار برمی گردد، از سرش نیفتد، همیشه مهیای پذیرایی بود مبادا وقتی عروس، داماد و قوم و خویش سرزده می رسیدند خانه کم و کسری داشته باشد.

اما غصه این قصه از آنجا آغاز شد که سارای پر شور و هیجان تصمیم گرفت یک گروه تلگرامی برای اعضای خانواده ایجاد کند.

مرضیه آهی کشید و گفت: حاجی تا قضیه را شنید بنای مخالفت گذاشت اما من که هر لحظه دل نگران بچه ها بودم و می خواستم همیشه جلوی چشمم باشند، قبول کردم.

سارا یک گوشی درست و حسابی برایم گرفت، دو سه هفته گذشت تا با کار کردن با گوشی آشنا شدم، حتی به یک گروه تلگرامی که همکلاسی هایش عضو بودند ملحق شدم تا فوت و فن کار دستم بیاید.

دخترم گفت به خاطر اینکه دوستانش او را مسخره نکنند و انگ ننه و خاله و خانباجی به من نچسبانند باید بگویم کتی! دخترخاله سارا هستم و ۲۲ سال سن دارم، گروه دخترانه بود با کلی شیطنت، فضای آنجا را دوست داشتم، مطالب متنوع و سرگرم کننده بود، بیشتر وقتم را پر می کرد.

دیگر حسابی راه افتاده بودم و وارد گروه هایی می شدم که پیام هایشان داخل گروه دخترم فوروارد می شد، در یکی از همین گروه ها جوانکی شوخ طبع و خوش مشرب عضو بود که انگار کار و زندگی نداشت و تمام وقت در گروه فعال بود.

راستش را بخواهید می خواستم همان کتی ۲۲ ساله بمانم، درسته حاجی پول می ریخت و طبق عادت و برای ثواب و اجر اخروی در امور خانه کمک می کرد اما از بس خشک و بدخلق و نامهربان بود، روزی که سیامک در پیج شخصی ام پیام گذاشت به خاطر یک هم صحبت و بدون هیچ منظوری، چشمم را بستم و به پیشنهاد دوستی اش جواب مثبت دادم.

می خواست عکسم را ببیند، هرچند می ترسیدم که لو بروم اما عکس پروفایل یکی از همکلاسی های دخترم را برایش فرستادم و دل سیامک۳۲ ساله را …

چند روزی گذشت، بعد از عکس، خواست که صدایم را هم بشنود، گفتم فعلا زود است و… نخیر بهانه هم کاری از پیش نبرد که هیچ، به حساب ناز کردن و… گذاشت و جدی تر شد، برای اینکه از دستش ندهم ناچار شدم از بچه های گروه دخترم صدا بردارم و برای سیامک بفرستم، با خودم گفتم چندوقتی مشغولم و بعد ترکش می کنم.


بقیش ادامه مطلب

یک ماهی گذشت خیلی به سیامک وابسته شدم، انگار نه انگار که ۵۸ سال از عمرم گذشته.

دیگر حوصله و اصلاً وقتی برای پخت و پز نداشتم، حیاط خانه از برگ پاییزی و زباله پر شده بود، اما برایم اهمیت نداشت، کار به جایی رسید که حاجی تهدیدم می کرد: شیطان ها میگن آخر عمری طلاقت را بگیرم خلاص. طفلی سارا وسط دعواهای سریالی ما گیر افتاده بود.

همان شب سیامک از من خواست که همدیگر را ببینیم می دانستم اگر نه بگویم حتماً ترکم می کند، اما…

چندسال پیش که سارا کنکور قبول نشد، افسردگی شدید گرفت، چند جلسه به مرکز مشاوره آرامش مراجعه کردیم کمی حالش بهتر شد، امیدوار بودم بتوانند برای من هم راه حلی چاره کنند.

مواد غذایی ته کشیده بود، خواستم با یک تیر دونشان زده باشم، هم از بازار روز خرید کنم و هم سری به مرکز مشاوره بزنم، خیلی صحبت کردیم شاید یک ساعتی می شد بقیه رفته بودند، نتیجه بحث و حرف و حدیث اعتیاد بدفرجام من با خانم مشاور این شد که گوشی را خاموش و ارتباطم را با سیامک قطع کنم، روزهای اول سخت بود و چند روزی خماری کشیدم، اما موضوع خیلی جدی تر از این حرفها بود، مگر می شد بعد از عمری شریک روزهای سخت و سرد و گرم و شادی و غم و باغ مشترکمان و ثمر شیرینش را ترک کنم؟! اوضاع کم کم به روال سابق برگشت من هم همان کدبانو سابق هستم، اما حاجی هنوز هم دلخور است.

سارا خواب مانده بود، نسپرده بود به موقع بیدارش کنم آنقدر برای رسیدن به جلسه امتحان عجله داشت که گوشی اش را فراموش کرد.

سرم گرم کارهای خانه بود که گوشی سارا زنگ خورد، جواب دادم، یکی از همکلاسی هایش نگرانش شده بود.

وسوسه شدم سری به گروه تلگرامی اش بکشم ببینم در نبود من چه گذشته، الگوی قفلش راحت بود و بعد از چندبار اشتباه، موفق شدم وارد گوشی اش شوم، تلگرامش را که باز کردم کلی پیام خوانده نشده داشت، مخاطبانش را نگاه کردم خشکم زد، از خجالت آرزو کردم زمین دهن باز کند و…

باورم نمی شد، سیامک همان سارای خودم بوده و با خط دیگری به من پیام داده، نمی توانستم تصور کنم دخترم چه فکرهایی در موردم کرده، نمی دانستم چطور دوباره نگاهش کنم، امیدوارم باز هم خانم مشاور کمکم کند که دخترم از این رسوایی آسیب بیشتری نبیند.



[پـاتوق خـنده]
جمعه 20 اسفند 1395
نظـرات []
ادامه مطلب
برای ارسال نظر همینجا کلیک کنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 04:50 ب.ظ
[ купить фитнес резинки в харькове ] : купить фитнес резинку
резинки для фитнеса купить на кидстафф
фитнес ризинка купить
фитнес лента
розетка фитнес резинки

یکشنبه 15 مرداد 1396 03:45 ب.ظ
[ dysfunctionalth13.jimdo.com ] : It's impressive that you are getting thoughts from this piece of writing as well as from our discussion made at
this place.

جمعه 13 مرداد 1396 08:23 ب.ظ
[ Can you grow taller with exercise? ] : Spot on with this write-up, I really feel this website needs
much more attention. I'll probably be returning to see more,
thanks for the information!

شنبه 24 تیر 1396 09:13 ب.ظ
[ هرچی ] : منم خیلی دوس داشتم مث قبل شه ولی اومدن اینستا و تلگرام و بقیه شبکه های مجازی باعث می شه دیگه کسی وقت رفتن به وب ها و سایت هارو نداشته باشه البته دانشجو شدن نویسنده های وب هم بی تاثیر نیست... منم رمزم رو گم کردم وگرنه فعالیت می کردم وقتایی که تایمم ازاد
[ پـاسخ ] : پیدا کردم رمزمو
پنجشنبه 8 تیر 1396 08:18 ق.ظ
[ زایرسرای قم ] : ســــلام !
وبلاگتون زیباست!
موفق باشید

[ پـاسخ ] : پری؟سلام ممنون
پنجشنبه 11 خرداد 1396 12:28 ق.ظ
[ سحر ] : بسیار عالی بود!
ممنونم از وبلاگ خوبتون
موفق باشید

[ پـاسخ ] : پری:ممنون دوست عزیز
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 01:51 ق.ظ
[ ati ] : کاش اینجا مث قبل میشد
من خیلی خاطره دارم تو وبتون :)

[ پـاسخ ] : پری:سلام دوستم اگه ذهنم درست یاری کنه فک کنم میشناسمت
احیانا امسال سال اخر انسانی نیستی؟
سه شنبه 22 فروردین 1396 11:55 ق.ظ
[ manicure ] : You've made some good points there. I looked on the internet for additional information about the issue and found most people will go along with your views on this website.


چه مطالبی رو بیشتر در وب بزاریم؟
آمار وبلاگـ
چت کردن!

خنده

داستان

پاتوق